|
و سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست هرکي ميخواست گريه کنه بهش بگين اون ديگه نيست + نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387 22:6 توسط mohammad |
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
مانده ام در کوچه های بی کسی .............................!!!!!!! بهترین دوستم مرا از یاد برد ............................!!؟؟ سوختم خاکسترم را باد برد..... + نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 0:11 توسط mohammad |
واحساسم چنین می گفت مرا از خود نمی دانی کمی دل سنگ و مغروری.......
. ولی بی من نمی مانی
تمام این شعرها و نوشتها را تقدیم میکنم به مهیایی که به من نفس دوباره داد دوستت دارم تا اخر عمر. + نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386 14:39 توسط mohammad |
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: (( عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده .................................................................................... مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم..................... دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است ..................... اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن ................................................................................. می توان... زندگی را می توان اسان گرفت... بی اسارت پا ز هر زندان گرفت... می توان از عطر و بوی سادگی پر شد و از نو دوباره جان گرفت... می توان در زیر سقـــــــف اسمان بی تعلق گوشه ای سامان گرفت... می توان در سردی دلهای سخت گرمی از مهـــــر دلی تابان گرفت مهیا از نبودت دارم دیوانه می شم
+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386 14:34 توسط mohammad |
در خلوت غمناک خود داشتم به تو فکر میکردم که چگونه عاشق چگونه دلباخته شدم یادم امد!روزی که دیدمت حسی که به تو داشتم به دیگریها نداشتم ان موقع بود که یاد حرف شهریار افتادم که کسی که به فرد دیگری حس دگر دارد او عاشق شده!ان زمانی بود که به خود امدم گفتم: دیگریها را بیخیال! از ان روز به بعد تو شدی یار وهم رویای من.ان موقع بود که فهمیدم عشق چیست؟؟ عشق لحظهء بی تابیست! عشق همیشه به یاد او بودن است!عشق یعنی دوست داشتنش به عقیده دیگران عاشقی بدبختیست! ویرانگیست! جدایست!!! میدانی به چه دلیل چون عاشقان از روی حوس و نادانی به خود میگویند ما عاشقیم!!! به این دلیل است کسی که عاشق واقعی میشود باورش ندارند. اما! اما! من عاشقی را به یک حس تشبیه میکنم که باعث خود باوری و به خود امدن است و اگر هر دو عاشق هم باشند هیچ کس وهیچ موجودی نمیتواند انان را از هم جدا کن!! من هم باید به او ثابت کنم؟؟؟ من او را از دل و جان می خواهم تا دنیاست او را به هیچ سراتی از دست نمی دهم ای عشق من اگر روزگاری این جملات مرا خواندی افسوس مخور چون من سر حرف خودم هستم و دوستت دارم. از تو میخواهم مرا باور کنی تا به عاشقان ثابت کنیم که عاشقی حوس نیست بلکه امید به کسی است که به دنیا بازگردد. به نظر این بندهی عاشق: اگر انسانی به این درد بیدرمان دوچار نشود انسان نیست مهیا جان این جمله را از تمام وجودم می نویسم و فریاد میزنم دوست دارم تا اخر عمر
+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386 14:23 توسط mohammad |
درد تو بیجان خسته داریم ای دوست گفتی که به دلشکستگان نزدیکم ما نیز دلشکسته داریم ای دوست + نوشته شده در شنبه 22 دی1386 16:41 توسط mohammad |
می روم دور از تو با دنیای خود عادت کنم بیا اخر من به این بیگانگی عادت کنم میرسد روزی بی من سرکنی میرسد روزی که مرگ دوست را باور کنی میرسد روزی که در کنار عکسها شعرهای کهنه ام را یک به یک از بر کنی من که تو لاک خودم یه عمریه که مردم نمیدیدی مگه هر روز سر خاک خودم بودم + نوشته شده در شنبه 22 دی1386 16:32 توسط mohammad |
سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی + نوشته شده در شنبه 22 دی1386 16:29 توسط mohammad |
یک بغل ازادی بود زندگی در ان وقت حوض موسیقی بود + نوشته شده در شنبه 22 دی1386 15:31 توسط mohammad |
من به مهمانی دنیا رفتم من به ایوان عاشقان رفتم تا هوای خنک استغنا رفتم رفتم تا زن + نوشته شده در شنبه 22 دی1386 15:26 توسط mohammad |
+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386 20:16 توسط mohammad |
هرجا که سفر کردم تو همسفرم بودی وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی با هرکه سخن گفتم پاسخ ز تو بشنیدم بر هرکه نظر کردم تو در نظرم بودی
+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386 19:48 توسط mohammad |
+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386 19:37 توسط mohammad |
کاش می توانستم به تو بگویم که من نسیم پیچیده در شاخسار ارزوی توام. همان نسیمی که دست نوازش به گونه هایت می کشد تا زمینه لبخندت مهیا شود. کاش باور کنی که من تمام ثانیه ها را به انتظار باز شدن این پنجره می گذرانم و همین روزنه کوچک اما رو به مهر تو دلباز وعده گاه من است تا کنار تنهایی تو بنشینم دست بگشایم و بگویم... پروردگارا به من بیاموز که چون تو به دلها راه داشته باشم به من بیاموز که چون تو ببخشم و خرسند باشم و بیاموز که به داشته هایم غره نگردم و به نداشته هایم دلتنگ! خدایا! به من توانی ده که با تو بگشایم این طلسم جانسوز تنهایی را که تو زیبا ترین و با صفا ترین پناهگاه منی... + نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386 22:10 توسط mohammad |
راستش را نگفتم ... اما " باور ِ تو " ؛ هلم مي دهد تا ديوار حاشايي كه بلند است و آن قدر قد مي كشم كه يادت برود دستم به دستت نمي رسد! كجايي؟!!! ببين ! حتي اگر همه ي برگه هاي دفترت را موشك بسازي ؛ عشق هاي ارسالي بي جواب مانده ات ، برگشت نمي خورند... + نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386 22:6 توسط mohammad |
|
| ||||||